محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

17

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

حليس با شنيدن اين سخن خشمگين شد و گفت : « اى جماعت قريش ، ما هرگز به خاطر چنين چيزى با شما همپيمان نشده و هرگز در اين باره با شما عهدى نبسته‌ايم . آيا كسى كه به تكريم خانهء خدا آمده است از اين خانه دور داشته مىشود ؟ سوگند به آن كه جان حليس در دست اوست يا محمد را وامىگذاريد تا كارى را كه براى آن آمده انجام دهد يا آن كه همراه با همه سپاهيان از شما جدا خواهم شد » . امّا قريش در پاسخ او اظهار داشتند : « اى حليس از ما دست بردار تا براى خود تصميمى كه بدان راضى هستيم اتّخاذ كنيم » . على رغم اين دو كار ناموفّق هنوز نيز قريش در انتظار اقدامى از سوى پيامبر بود كه رضايت آنان را تأمين كند بى آن كه با او وارد جنگ شوند . آنان به همين دليل عروة بن مسعود ثقفى را به حضور رسول خدا ( ص ) فرستادند ، او برخورد ديگر كسانى را كه تا آن زمان با پيامبر ( ص ) ملاقات كرده و ناكام برگشته بودند و نيز اين مسأله را به قريش يادآور شد كه وى همچون فرزند آنان محسوب مىشود ، چرا كه مادرش از دختران عبد شمس بوده است . وى به قريش گفت : « من آنچه شما را گرفتار ساخته شنيده ام و كسانى از قوم خود را كه از من فرمان مىبرند گرد آورده و سپس نزد شما آمده ام تا با شما ابراز همدردى كنم » . آنان در پاسخ او گفتند : « راست مىگويى تو در نزد ما مورد اتهام نيستى » . مسعود كه اينك براى قريش روشن ساخته بود كه روابط نزديك خويشاونديى با آنان دارد و در مأموريّت خود امين قريش خواهد بود و به يارى آنان نيز تمايل دارد ، در حالى كه اعتماد آنان را به دست آورده و به اين اعتماد دلگرم بود به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و گفت : « من مردمان اوباش را براى رويارويى با تو گرد آورده و آنان را به حوزهء تو آورده ام تا آن را مورد تاخت و تاز قرار دهند و اينك اين قريش است كه بيرون آمده در حالى كه شتران تازه زا را با بچّه هايشان آورده است و پوست ببر بر تن كرده و با خداوند عهد كرده‌اند هرگز اجازه ندهند تو به زور به شهر آنان وارد شوى و خداوند خود بر اين مردم گواه و آگاه است و ممكن است همين